+ آدم آهنی
آری، برادران همگی ناتنی شدند
این سیبها، بهار نشد، کندنی شدند
این سایههای روبهبلندی در این غروب
میراث مردمی است که اهریمنی شدند
امروز هم گذشت و از این گونه چند روز
کم کم تمام آدمیان آهنی شدند
یک عدّه هم که پاک و شریفند و سربهراه
ناچار با کمال شرافت غنی شدند
آنها که عمق خوردنشان آشکار شد
وقتی دچار تهمت آبستنی شدند...
این پارهای از آنچه به جرأت رسید بود
بسیار از این قبیل که ناگفتنی شدند
بسیار شاعران که از این گونه، ناگزیر
کم کم دچار موهبت الکنی شدند
زمستان 1370
+ شعری از علی معلّم
شاید مهاجرین ما در خارج از ایران، کمتر با شعر این دو دهه اخیر ایران آشنا باشند. علی معلم شاعری است که حداقل بر ما نسل جوان مهاجر تأثیر بسیاری گذاشت. ما ـ یعنی من و مظفری و آصف رحمانی و بعضی دیگران ـ مثنوی با وزنهای بلند سرودن را از او آموختیم. این یکی از نخستین مثنویهایی است که من از این شاعر خواندم و حال که در محرّم حسینی هستیم، شاید بد نباشد به نیت تیمن و تبرّک نقلش کنم.
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشکْچوب نیزهها گُل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه، گویی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
بر صخره از سیب زنخ بر میتوان دید
خورشید را بر نیزه کمتر میتوان دید
q
در جام من می پیشتر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب
بر آبخورد، آخر مقدّم تشنگانند
می ده، حریفانم صبوری میتوانند
این تازهرویان کهنه رندان زمینند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند
من صحبت شب تا سحوری کی توانم؟
من زخم دارم، من صبوری کی توانم؟
تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی، سلامت این صبوران را مبارک
من زخمهای کهنه دارم، بیشکیبم
من گر چه اینجا آشیان دارم، غریبم
من با صبوری کینة دیرینه دارم
من زخمِ داغ آدم اندر سینه دارم
من زخمدار تیغ قابیلم، برادر!
میراثخوار رنج هابیلم، برادر!
یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
یحییَ! مرا یحییَ برادر بود در چاه
از نیل با موسی بیابانگرد بودم
بر دار با عیسی شریک درد بودم
من با محمّد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم
بر ثور شب با عنکبوتان میتنیدم
در چاه کوفه وای حیدر میشنیدم
بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عمّار وش چون ابر و دریا مویه کردم
تاوان مستی همچو اَشْتر باز راندم
با میثم از معراج دار آواز خواندم
من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم
من زخم خوردم، صبر کردم، دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم
آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشکْچوب نیزهها گل کرد خورشید
فریادهای خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی خون پاکان موج میزد
q
بیدرد مردم، ما خدا، بیدرد مردم
نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوگان مصطفیَ را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
در برگریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
q
روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشکْچوب نیزهها گل کرد خورشید.
+ شعری از سيد ضياءالدين شفيعی
بدرقه
O سيد ضيأالدين شفيعي
نهال آمدهبودي، درخت خواهي رفت
چه غمگنانه برادر، چه سخت خواهي رفت
طلسم غربت دلها شكستني است مگر؟
درِ گشودة اين خانه بستني است مگر؟
بخند اي گل زخمي كه وقت عيد آمد
و مرهمي كه به دستت نميرسيد آمد
برو كه راه نپيموده باز خواهي داشت
هزار همنفس چارهساز خواهي داشت
كبوتري كه ز دلها رميد، برگشتهاست
خداي حنجرههاي شهيد برگشتهاست
q
برو، ستارة زخمي! كه آسمان آنجاست
و چشمِ ماندهبهراهِ ستارگان آنجاست
مپاش بذر خود اينجا كه سفرههاي تهي
و دستهاي فرومانده از دهان آنجاست
سراغ خانة خود گير، اي مسافر پير!
كه خاطرات مهآلود كودكان آنجاست
سر آمد اين سفر ناگزير، بايد رفت
به سرزمين كساني كه قلبشان آنجاست
به سرزمين درختان شعلهور در باد
كه ريشهشان به تسلاّ ي باغبان آنجاست
q
اگر كه گندم اگر جو، چه ناتوان بوديد
اسير پنجة طوفان بيامان بوديد
به اتفاق درختان درخت ميمانيد
به بادسالي ايّام سخت ميمانيد
كبوتري كه ز دلها رميد برگشتهاست
خداي حنجرههاي شهيد برگشتهاست
مبادتان كه از اين راهِ رفته برگرديد
اسير جادوي شيطان باختر گرديد
+ آشتی
شکر خدا که اهل جدل همزبان شدند
با هم به سویِ کعبة عزّت روان شدند
شکر خدا که گردنهگیران محترم
بر گلّههای بی سر و صاحب شبان شدند
شکر خدا که کمکمک از یاد میرود
روزی که پشت نعش برادر نهان شدند
شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز
یکباره ـ پوستکنده بگویم ـ دکان شدند
جمعی، چنان قدیم، هر آن را که سر فراشت
قربان مادر و پدر و خانمان شدند
یعنی دوباره دشمنِ سوگندخورده را
با استخوان سینة خود نردبان شدند
مانند بارهای دگر بعدِ گیر و دار
بر خون خویش و نعش پدر میهمان شدند
هر کس به گونهای به هدر داد آنچه داشت
یک عدّه هم که سگ نشدند استخوان شدند
1373
+ شعری از محمدعلی بهمنی
در سلسله پاسخهای مثنوی بازگشت
این نخستین پاسخ به این مثنوی بود و به گمان من، بهترین آنها.
مثنوی پاسخ
O محمدعلی بهمنی
به عمر مثنویات با تو زیستم، شاعر!
و سخت، بدرقهات را گریستم، شاعر!
اگر چه در همهجا آسمان همینرنگ است
قبول میکنم، اینجا دل شما تنگ است
درنگ کن که دلم با تو همسفر شدهاست
سفر؟ نه، آه... دلم با تو دربهدر شدهاست
تو ساده گفتی و من نیز ساده میگویم
پیادهام و رفیقی پیاده میجویم
طلسم غربت شاعر شکستنی است مگر؟
عزیز من! مگر این سفره بستنی است دگر؟
تو و گرسنگیات جاودانهاید، عزیز!
همیشه راوی این تازیانهاید، عزیز!
صدای گریة تو زیر سقف من باقی است
فقط برای من و تو گریستن باقی است
چه فرق میکند این بار در حوالی عید
تو خندهکردی و همسایهای دگر خندید
چه کودکان که به تاراج رفت قلّکشان
چه جامهها که دریدند از عروسکشان
دوباره باغِ من و این شکوفههای یتیم
و سفرهای که کریمانه میشود تقسیم
چگونه میشود ای همزبان! زبان را کشت
سکوت کرد و به لب بغض بیامان را کشت
چگونه میشود آیا گلایه نیز نکرد
که میهمان به سر سفره میزبان را کشت
میان گندم و جو فرق آنچنانی نیست
کسی به مزرع ما اعتبار نان را کشت
هر آنچه میوه در این باغ، رایگان شما
ولی عزیز من! این فصل، باغبان را کشت
ببخش، با همة درد و داغ، میدانم
نمیتوان به یکی ابر، آسمان را کشت
(روزنامة اطلاعات، 10 اردیبهشت 70، صفحة بشنو از نی)
+ قصّة سنگ و خشت
به نوجوانان كارگر هموطنم
ديدمت صبحدم در آخر صف، كولة سرنوشت در دستت
كولهباري كه بود از آن پدر و پدر رفت و هِشت، در دستت
گرچه با آسمان در افتادي تا كه طرحي دگر دراندازي
باز اين فالگير آبلهرو طالعت را نوشت در دستت
بس كه با سنگ و گچ عجين گشته، تكّهچوبي در آستين گشته
بس كه با خاك و گِل بهسر برده، ميتوان سبزه كشت در دستت
شب ميافتد و ميرسي از راه با غروري نگفتني در چشم
يك سبد نان تازه در بغلت و كليد بهشت در دستت
كاش ميشد ببينمت روزي پشتِ ميزي كه از پدر نرسيد
و كتابي كه كس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت، در دستت
بازيات را كسي بههم نزند دفترت را كسي قلم نزند
و تو با اختيار خط بكشي، خطّ يك سرنوشت، در دستت
آبان 1377


مهربانیها ()